مقالات

معماری قدرت

قدرت پیش از آن‌که رویداد باشد، نحو است، پیش از آن‌که حکومت باشد، دستور است، پیش از آن‌که دستگاه باشد، ساختار زبانی است و شکلی از معماری واژه است در ساختار جمله. همان‌گونه که جمله تنها با پیوند واژگان زنده می‌شود، جهان سیاسی نیز تنها زمانی شروع می‌شود که میان سوژه و ساختار، رابطه‌ای نحوی برقرار شود، رابطه‌ای که در آن بودنِ فرد به بودنِ نظام گره می‌خورد و هر دو در یک میدان معنایی تنفس می‌کنند. این بحث از همین مسیر می‌آید، از لحظه‌ای که سیاست نه رخداد، که امکانِ معنا می‌شود.

در زیست‌شناسی داروین، بقاء ربطی به زور ندارد، که ربطش به تناسب است، تناسبِ میان گونه و جهان. در زبان نیز معنا نه از راهِ قدرت واژه، که از کانال تناسبِ آن در جمله ساخته می‌شود. واژه، اگر از جمله جدا شود، از معنا بیرون می‌افتد، همان‌گونه که فرد، اگر از ساختار جدا شود، از جهان ساقط می‌شود. بقاءِ واژه، بقاءِ فرد، بقاءِ نظام، همه به میزان تناسب‌شان با ساختار بستگی دارند. این همان منطقی‌ست که تکامل و قدرت و زبان در یک نقطه به‌هم می‌رسند، قدرت، سازوکار نگه‌داشتنِ سوژه در جمله‌ی جهان است. بدن، در این میان یک واژه‌ی تنهاست، واژه‌ای که مدام پوست می‌اندازد، معنا عوض می‌کند و در نهایت از جمله حذف می‌شود. بدن تاریخ مصرف دارد چون تن است، فیزیک است و در سطح واژه می‌ماند. اما ساختار، نحو است، چیدمانِ واژه در ساختارِ جهانِ جمله است، نه می‌پوسد، نه پیر می‌شود و نه می‌میرد، که خود را بازآرایی می‌کند، تنظیم می‌کند، قواعد را عوض می‌کند و جهان را در سطح چگونگیِ ارتباط امور می‌سازد. ساختار همان دستور زبانیِ قدرت است، چیزی که بدون آن نه جمله وجود دارد، نه جهان و نه سوژه.

مسیر این جستار حرکت از واژه به نحو است، از بدن به ساختار، از رخداد به قواعد تولید معنا. ابتدا نشان می‌دهم که چگونه بدن، اعم از فرد، حکومت، یا نظامِ سیاسی، تنها تا زمانی زنده است که بتواند در ساختار معنا تولید کند. سپس به ساختار می‌روم، جایی که قدرت نه از بدن، که از قابلیت معنا‌بخشی زاده می‌شود و در نهایت می‌رسیم به مفهوم مرکزیِ بحثِ این جستار، به‌این‌که بقاء در سیاست، مانند بقاء در زبان و بقاء در طبیعت، تنها زمانی ممکن است که ساختار بتواند نحوه‌ی وجودِ خود را تبدیل کند، نه بازتکرار.

نظام‌های سیاسی، مکاتب فلسفی، مذاهب و حتا ایدئولوژی‌ها همگی زمانی فرو می‌ریزند که نحوشان از کار بیفتد، یعنی دیگر نتوانند میان سوژه و جهان رابطه‌ای معنابخش برقرار کنند. سقوط نه از خیابان آغاز می‌شود، نه از بحران اقتصادی و نه حتا از جنگ، که سقوط از جایی شروع می‌شود که دستور زبانِ قدرت فرو می‌پاشد و نظام دیگر نمی‌تواند بگوید که چرا بودن، در نسبت با من معنا دارد. این همان منطقِ مرگ جاذبه است، نه جاذبه‌ی عاطفی یا زیبا‌شناختی، که جاذبه‌ی نحوی، نیرویی که سوژه را در جمله‌ی نظام نگه می‌دارد.

کوتاه‌ترین تعریف برای قدرت، به باور این قلم، توان سازمان‌دهی معناست و همچنین، کوتاه‌ترین تعریفِ فروپاشی، توقف تولید معناست.

نظام‌ها زمانی می‌میرند که دیگر نمی‌توانند جمله‌ی جهان را بنویسند. در همین پهنه است که به یکی از مهم‌ترین ایده‌های این جستار می‌رسیم، برخی ساختارها، برخلاف بدن‌ها، نه‌تنها از حذف نمی‌ترسند، که حذف را به ابزار بازتولید معنا تبدیل می‌کنند، از دل تبعید، جهان می‌سازند، از دل سرکوب، سوژه تولید می‌کنند و از دل انزوا، نحو و معماریِ جدیدی برای سیاست می‌تراشند. این ساختارها نه به‌خاطر پایداری فیزیکی، که به‌دلیل قابلیت و تواناییِ زبانی‌شان باقی می‌مانند، جسارتشان در تبدیل شکست به واژه، فشار به دستور و حذف به معماری و نحوی تازه از بودن.

در پایان این بحث، باید حقیقتی را ثبت کنم، نه در سطح تحلیل، که در سطح زبان‌شناسیِ قدرت، ایده‌ای که مسعود رجوی بنا کرد، در شرایطی ویژه از جغرافیای ایران عبور خواهد کرد، چه‌که از تن ساخته نشده، که از نحو، از شکلی دیگر از معماری قدرت، از قواعدی برای سازمان‌دهیِ سوژه، نه از بدن‌هایی برای به‌کار گرفتن آن. مرکزیت زن در این ساختار یک رویداد نیست، یک تحول نحوی است، انتقال فاعلیت از مردانه‌بودنِ تاریخ به سوژه‌ی زنانه، نه برای ویترین، که به‌شکل مرکزِ معماری قدرت. این تغییر در دستور زبان سیاست، دیر یا زود از چاردیواری ایران عبور خواهد کرد چون زبان، وقتی به سطح نحو برسد، دیگر مشروط به خاک نیست و این جستار برای ثبت در تاریخ می‌گوید، که ایده‌هایی که نحو می‌سازند، جهانی می‌شوند و آنچه در این ساختار آغاز شده، نخستین نحو فمینیستیِ قدرت در قرن بیست‌ویکم خواهد شد، نحوی که دیر یا زود، دستور زبان آینده‌ی سیاست را بازنویسی خواهد کرد.

در این بخش از جایی که نحو در جایگاهِ معماریِ دیدن و ساختن جهان ایستاده بود، پنجره‌ای به درون طبیعت باز می‌کنم، نه برای تغییر مسیر، که برای عمیق‌تر کردن همان فهم. اگر قدرت، همان‌گونه که در بخش اول آمد، شیوه‌ی معماری و چیدمانِ معناست، تکامل داروینی عمیق‌ترین درس درباره‌ی همین معماری را در خود دارد. طبیعت پیش از هر دستگاه سیاسی، پیش از هر ایدئولوژی، پیش از هر تاریخی، هنرِ بقاء را در سطحی زبانی، معنایی و ساختاری آموخته است، جایی که موجود یا گونه‌ی طبیعی تنها تا زمانی در جمله‌ی جهان باقی می‌ماند که بتواند نحوِ خود را با نحوِ جهان هم‌خوان کند. جایی که نحو یا ساختار می‌لرزد، تکامل وارد می‌شود، جایی که فهم جهان از کار می‌افتد، حذف آغاز می‌شود. از این‌ زاویه برای فهم قدرت باید از سطح زبان عبور کرد و به سطح طبیعت پا گذاشت، چه‌که تکامل همان جایی‌ست که نحوِ بقاء نوشته می‌شود و سیاست، دیر یا زود از همین دستور تبعیت می‌کند.

داروین در تلاش خود برای شناخت گونه‌های طبیعی از مسیری رفت که هیچ‌کس پیش‌تر از او جسارتِ پاگذاشتن در آن ناشناخته‌ها را نداشت. کاشفِ ساز‌و‌کار بقاء به‌جای آن‌که به بدن‌ها نگاه کند، به رابطه‌ها نگاه کرد، به فشارهایی که جهان بر گونه‌های طبیعی و موجودات وارد می‌کند، به زخم‌هایی که تا مرز بقاء پیش می‌روند، به آن لحظه‌ی خاموش اما تعیین‌کننده‌ای که در آن، یک گونه‌ی طبیعی نمی‌میرد که چون ضعیف است، می‌میرد که چون دیگر با جهانِ خود جور و سازگار نیست. مرگِ گونه‌های طبیعی حادثه نیست، تقدیر نیست و حتا شکست هم نیست، که مرگ، گسستی است میان موجودات زنده و جهانشان، وقتی این پیوند قطع شود، موجود حرکت دارد، نفس می‌کشد، جفت‌گیری می‌کند، اما پیشاپیش از هستی ساقط شده حتا اگر بدنش هنوز پابرجا باشد. از همین مسیر بود که داروین معتقد بود که در تنازعِ بقاء، آینده از آنِ سازگارترهاست، آنانی که می‌توانند با محیط و جهان پیرامونِ خود کنار بیایند، نه از آنِ قوی‌ترها، نه از آنِ بزرگ‌ترها و نه حتا از آنِ مسلط‌ها، که از آنِ آنانی که جهان را دوباره می‌خوانند تا دوباره بتوانند در آن بمانند.

این فهمِ داروینی، نه دربارهٔ طبیعت، که دربارهٔ شیوه‌ی بودن است، دربارهٔ اینکه هر موجود، هر گونه‌ی طبیعی، هر ساختار، هر نظام، هر ایدئولوژی و حتا هر مکتب فلسفی، ادبی و هنری تنها تا زمانی زنده است که بتواند جهان را بفهمد و از فهم جهان، راهی برای ادامه‌دادن پیدا کند.

از همین درز باریک میان طبیعت و سیاست پنجره‌ای رو به قدرت باز می‌شود، چه که هر ساختار سیاسی نیز مانند گونه‌های طبیعی سقوط نمی‌کند چون ضعیف است، که سقوط می‌کند چون پیوندش با جهانِ خود پاره می‌شود، چون دیگر نمی‌تواند فشارها را به سازگاری تغییر دهد، چون دیگر سوژه یا گونه را در مدارِ خود نگه نمی‌دارد، چون جاذبه‌اش خاموش می‌شود، حتا اگر بدنِ آن ساختار هنوز بر زمین دیده شود.

قدرت، همچون گونه‌های طبیعی پیش از سقوط می‌میرد، اما این مرگ در خیابان‌های پایتخت نیست، حتا در جنگ هم نیست، که در میدان‌های نامرئیِ معنا اتفاق می‌افتد، آنجا که سوژه دیگر به مرکز کشیده نمی‌شود، آنجا که مغناطیس کار نمیکند، آنجا که جهانِ سیاست هنوز هست اما دیگر جهان او نیست. آن‌چه یک ساختارِ سیاسی، ایدئولوژی و یا یک مکتب فلسفی را زنده نگاه می‌دارد، نهاد نیست، قانون نیست، سرکوب هم نیست، که جهان است و جاذبه، آن مغناطیسِ رو به مرکز.

در منطقِ جاذبه، همه می‌میرند، مارکسیسم، جهانی را که وعده می‌داد نتوانست نگه دارد، آن‌جا که به‌جای رهایی، فقط اردوگاه ساخت، به‌جای شورا، فقط بوروکراسی، به‌جای سوژه‌ی آگاه، فقط رعیتِ حزبی. مسیحیت زمانی به بحران خورد که دیگر نمی‌توانست جهانِ مشترک مؤمنان را نگه دارد، وقتی به عادت تبدیل شد، به آیینی بی‌افق، به تکراری بی‌لرزش. لیبرالیسم هم زمانی به ابتذال کشیده شد که آزادی را از معنا تهی کرد و به تصویر و مصرف تقلیل داد. ایده‌ها زمانی می‌میرند که دیگر جهان نسازند. نظام‌ها زمانی می‌میرند که دیگر جاذبه نداشته باشند، این نگاه را حتا می‌توان به مکاتب ادبی، فلسفی و هنری هم تعمیم داد.

قدرت نه با خشونت می‌ماند و نه با صندوق رأی، قدرت با جاذبه می‌ماند، با توان جهان‌سازی، با بازیافتنِ خود، با قدرتِ نگه‌داشتن سوژه در مدار. وقتی مدار پاره شود، قدرت از هستی ساقط می‌شود حتا اگر هنوز بر سر کار باشد.

در این معنا، سقوطِ رژیم‌ها یا مکاتب فلسفی و ایدئولوژی‌ها، نتیجه‌ی فشار نیست، که نتیجه‌ی بی‌جهان شدن است. یک ساختار سیاسی زمانی سقوط می‌کند که جهانش دیگر قابل‌زیستن نیست و در نقطه‌ای می‌میرد که آینده دیگر ساخته نمی‌شود، در جایی که زبانشان، نه جاذبه، که عادت تولید می‌کند، اما زندگی در عبور از زخم است، در معنای تازه‌ای که از شرایط بیرون کشیده می‌شود، از ضربه‌ای که مسیر تازه‌ای بسازد، از محاصره‌ای که، شکل تازه‌ای از بودن خلق کند. ساختار سیاسی، وقتی ساختار است که بتواند جهان را بازیافت کند، نه اداره، اداره‌کردن کار دولت است، بازسازیِ جهان کارِ ساختار ایدئولوژیکِ قدرت است.

ساختارهایی که توان سازگاری با شرایط را ندارند، سقوطشان ناگهانی نیست، که فرسایشی است، مرگی درونی، خاموش و نامرئی. تشکیلاتی که جهان نمی‌سازند، به‌جای تکامل، تکرار می‌کنند، تکرار در سیاست نام دیگرِ انقراض در چرخه‌ی تکامل است.

قدرت در سطحی عمیق‌تر، نه ابزار است و نه سازوکار، که شکلِ بودن است، شیوه‌ای که ساختار از پنجره ی آن، جهان را می‌خواند و دوباره می‌سازد. تشکیلات سیاسی و قدرت بدون جهان‌سازی، بدون جاذبه، بدون مدار، بدون مرکز، به سایه‌ و روانی سرگردان تبدیل می‌شود، هرچند هنوز بر زمین راه می‌رود.

عادل عبیات | Adel Abiyat

نویسنده، جستارنویس و پژوهشگر. اینجا بستر نوشتارهای من درباره‌ی زبان، سیاست، قدرت و ایران است. Autor, Essayist und Forscher. Dies ist die Plattform meiner Texte über Sprache, Politik, Macht und Iran.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا