جستارها

بویِ سیب

بعضی تجربه‌ها در زمان خود فقط یک مبارزه‌اند، اما تاریخ سال‌ها بعد می‌فهمد که آن‌‌چه بود، شکلِ تازه‌ای از ایستادن در جهان است. از همین مسیر، در تاریخ سیاست، نام‌ها نیز بسیارند، آنهایی که روزی با شور و هیجان متولد می‌شوند، مدتی در پهنه می‌مانند، شعار هم می‌دهند، وعده می‌دهند، صف بندی می‌کنند، اما سرانجام در یکی از پیچ‌های زمان خاموش می‌شوند، چنان که گویی هرگز وجودِ خارجی نداشته‌اند. برخی حتا در قدرت حل می‌شوند، برخی با شکست محو و برخی دیگر آرام‌آرام در حافظه‌ی کوتاه سیاست گُم می‌شوند، درست مانند ردِپایی بر شن که با نخستین موج پاک می‌شود.

اما گاه سرنوشت به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. گاه تجربه‌ای در دل زمان آن‌قدر طولانی، آن‌قدر پرهزینه و آن‌قدر سرشار از انتخاب‌های لبِ‌مرزی می‌شود که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً سیاست نامید. در چنین بزنگاهی آنچه باقی می‌ماند فقط سیاست نیست، که چیزی عمیق‌تر در زیر پوست زمان شروع به نطفه بستن می‌کند، نوعی از حافظه، گونه‌ای از زبان و معنا، شکلِ دیگری از ایستادن در جهان. تجربه‌ای که ردِ شکنجه‌گاه‌ را از بدن عبور داده، از تبعید گذشته ، از حذف و سرکوب جان سالم به در برده و با این حال هنوز روایت خود از ایستادن را حفظ کرده است. در چنین مسیری، مقاومت دیگر فقط یک تاکتیک سیاسی نیست، که گام به گام به افقی از معنا تبدیل می‌شود، به گونه‌ای از سرنوشت که انسان در آن نه فقط با قدرت، که با خودِ زمان، با فرسایش، با تنهاییِ انتخاب روبه‌رو می‌شود.

مکاتب سیاسی، اخلاقی و اجتماعی از دل چنین تجربه‌هایی زاده می‌شوند، نه در لحظه‌ی پیروزی، که در بزنگاهی که بقا خود به مسئله تبدیل شده است، مختصاتی که انسان بر مرزی باریک میان دو امکان ایستاده است، بازگشت به زندگی عادی، یا ادامه دادن راهی که هر گام‌اش می‌تواند آخرین گام باشد. بر چنین زمینی، ایستادن آرام‌آرام از سطح سیاست عبور می‌کند و به چیزی عمیق‌تر تبدیل می‌شود، به نوعی از حافظه‌ی جمعی از ایستادن در برابر زمان. از این زاویه پرسشی در افق سیاست پدیدار می‌شود، پرسشی که دیگر فقط درباره‌ی یک جریان نیست، که درباره‌ی سرنوشتِ یک تجربه‌ی تاریخی. آیا آنچه در نیم قرن گذشته در نام مجاهدین شکل گرفته، در حال عبور از مرز یک جریانِ سیاسی است، آیا این تجربه اکنون در حال تبدیل شدن به چیزی فراتر سیاست است، به سنتی از ایستادن، به زبانی برای فهم سیاست، به معنا، به آنچه شاید بتوان یک مکتب نامید. شاید پاسخ به این پرسش آسان نباشد، زیرا تاریخ در همان لحظه‌ای که رخ می‌دهد فهمیده نمی‌شود. اما شاید بتوان از همین‌جا آغاز کرد، از این احتمال که گاهی موضعی از یک سیاست در دل زمان آرام‌آرام به چیزِ دیگری تغییر می‌کند، نه به نامی در دفتری سیاسی، که به تجربه‌ای که در حافظه‌ی بخشی از یک جامعه رسوب می‌کند و درست در همین نقطه است که پرسش اصلی شکل می‌گیرد، آیا ایستادن می‌تواند از نام عبور کند و به مکتب تبدیل شود.

اگر مجاهدین در این شصت سال فقط یک سازمان سیاسی بودند، احتمالاً سرنوشتی متفاوت از بسیاری از سازمان‌های دیگر پیدا نمی‌کردند، نامی که روزی با شور و هیجان در میدان سیاست ظاهر می‌شود و چند سال بعد در یکی از پیچ‌های خاموش زمان ناپدید می‌گردد. تاریخ چنین نام‌هایی کم ندارد. آنچه دوام یک تجربه‌ی سیاسی را در چنین بازه‌ی بلندی ممکن می‌کند، صرفاً یک تاکتیک مبارزه یا یک استراتژی قدرت نیست. آنچه یک جنبش را از فرسایش زمان عبور می‌دهد، پاسخی است که به پرسشی عمیق‌تر می‌دهد، چگونه باید زیست، وقتی ایستادن به بهای همه‌چیز تمام می‌شود. جنبشی که به این پرسش پاسخ ندهد، در نخستین طوفان تاریخ فرو می‌ریزد، زیرا سیاست بدون نوعی اخلاق زیستن، خیلی زود به چرتکه‌ای سرد از قدرت تبدیل می‌شود و در همان چرتکه نیز از میان می‌رود. اما اگر در دل یک تجربه‌ی سیاسی نوعی زیستن شکل بگیرد، نوعی فهم از وفاداری، فداکاری، ایستادن و معنا، آن تجربه دیگر فقط یک سازمان باقی نمی‌ماند، که به آرامی به سنتی از ایستادن نزدیک می‌شود، به چیزی که می‌تواند در افق بلندتر زمان، به صورت یک مکتب خوانده شود.

مکاتب سیاسی_اخلاقی در کتابخانه‌ها متولد نمی‌شوند، که از دل تجربه‌های انسانی زاده می‌شوند، از دل لحظه‌هایی که انسان در برابر زمان می‌ایستد و ناچار، میان دو امکان انتخاب کند، تسلیم یا ایستادگی. آنچه بعدها به نام یک مکتب شناخته می‌شود، در آغاز چیزی جز مجموعه‌ای از انتخاب‌های دشوار نیست، انتخابی که در تاریکی زمان گرفته می‌شوند، بی‌آنکه کسی بداند آینده چگونه آن‌ها را خواهد خواند. مارکسیسم پیش از آنکه نظریه‌ای در دانشگاه‌ها باشد، زبان رنج کارگرانی بود که در کارخانه‌های اروپا با جهانی تازه روبه‌رو شده بودند. گاندیسم پیش از آنکه به فلسفه‌ای سیاسی تبدیل شود، تجربه‌ای مردمی بود که در برابر امپراتوری ایستادند. در همه‌ی این تجربه‌ها، آنچه یک جنبش را به مکتب تبدیل کرد نه صرفاً یک سازمان یا یک رهبر، که تداوم یک تجربه‌ی تاریخی بود، تجربه‌ای که در طول زمان به زبان، مفاهیم، معنا و شیوه‌های کنش تبدیل شد. در چنین فرآیندی، یک جنبش آرام‌آرام از مرزهای تشکیلاتی خود عبور می‌کند. آنچه باقی می‌ماند دیگر فقط یک ساختار سیاسی نیست، که نوعی افق معنایی است، مجموعه‌ای از واژگان، روایت‌ها و تجربه‌هایی که می‌توانند نسل‌های بعدی را نیز درگیر کنند.

در سیاست، بسیاری از جنبش‌ها در نخستین طوفان فرو می‌ریزند. برخی در قدرت حل می‌شوند، برخی با شکست محو و برخی دیگر در تبعید آرام‌آرام به خاطره‌ای دور تبدیل می‌شوند، اما گاه تجربه‌ای شکل می‌گیرد که در آن بقا خود به مسئله تبدیل می‌شود، تجربه‌ای که در آن هر دهه، دهه‌ای تازه از آزمون است و هر نسل ناچار است همان پرسش قدیمی را دوباره پاسخ دهد، آیا باید ادامه داد. تجربه‌ی مجاهدین در نیم قرن گذشته از همین جنس بوده، تجربه‌ای که از سرکوب به زندان و از زندان به حذف‌های مکرر رفت، ولی با این حال همچنان حافظه‌ی خود از ایستادن را حفظ کرده است. مکتب‌ها در لحظه‌ی تولد شناخته نمی‌شوند، که زمان لازم است تا تجربه‌ها از گردوغبار جدال‌های روزمره عبور کنند و معنای عمیق‌تر خود را آشکار سازند. آنچه امروز در هیاهوی سیاست تنها یک نام به نظر می‌رسد، گاه در افق بلندتر تاریخ به سنتی از اندیشیدن تبدیل می‌شود.

شاید این نوشتار نیز از همین جنس باشد، متنی که ممکن است امروز برای بسیاری قابل فهم نباشد، زیرا زمانه‌ی ما هنوز در میانه‌ی جدال‌ها ایستاده است. اما گاه نوشتن نه برای امروز، که برای فرداست، برای لحظه‌ای که آینده، با فاصله‌ای آرام‌تر، به گذشته‌اش نگاه کند و ببیند که در دل این سال‌های پرآشوب، چه چیزی در حال نطفه‌بستن بود و شاید در آن زمان، آنچه امروز تنها نام یک جریان سیاسی به نظر می‌رسد، در افق بلندتری از فردا به گونه‌ای دیگر خوانده شود، همچون تجربه‌ای که عصیان را از یک کنش سیاسی به یک مکتب تبدیل کرد. بعضی بذرها در هیاهوی زمان دیده نمی‌شوند، که حال، سال‌ها بعد می‌فهمد که چه چیزی در خاک کاشته است.

اما پیش از داوری شاید لازم باشد لحظه‌ای در برابر خودِ زمان مکث کنیم، زیرا آنچه در سیاست رخ می‌دهد، همیشه در همان لحظه فهمیده نمی‌شود. بسیاری از تجربه‌های انسانی در زمانی که اتفاق می‌افتند، تنها به شکل کشمکش‌های روزمره دیده می‌شوند، نزاع‌هایی پر سر و صدا، پر از داوری‌های شتاب‌زده، پر از تصویرهایی که ذهن‌ها را تسخیر می‌کنند. اما فردا، با فاصله‌ای آرام‌تر، گاهی همان تجربه‌ها را به گونه‌ای دیگر می‌خواند، به زبانی تازه برای فهم جهان. شاید امروز کسی چیزی نبیند، اما گاهی در هوای زمان، پیش از آنکه میوه‌ای بر شاخه‌ای پیدا شود، بوی سیب می‌پیچد.

عادل عبیات | Adel Abiyat

نویسنده، جستارنویس و پژوهشگر. اینجا بستر نوشتارهای من درباره‌ی زبان، سیاست، قدرت و ایران است. Autor, Essayist und Forscher. Dies ist die Plattform meiner Texte über Sprache, Politik, Macht und Iran.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا