Uncategorizedجستارها

در محکِ خاک

از زنده‌یاد دکتر منوچهر هزارخانی شناختی ندارم و آثارش را نیز نخوانده‌ام، اما گزاره‌ای بارها در نسبتِ او با مجاهدین تکرار شده، این‌که مجاهدین غبار از رخِ دین زدودند. این گزاره چنان در گفتارها و نوشته‌های مجاهدین تکرار شده که دیگر از سطحِ یک تعبیرِ شخصی فراتر رفته و به فشرده‌ی یک نگاه تبدیل شده. از همین‌رو چون صلاحیتی برای داوری درباره‌ی چکیده‌ی اندیشه‌ی هزارخانی ندارم، در این نوشتار نه بر کلیتِ نگاهِ او، که فقط بر همین گزاره مکث می‌کنم.

هزارخانی می‌گفت که مجاهدین غبار از رخِ دین زدودند و من هم می‌فهمم که این گزاره از چه تجربه‌ی بزرگی می‌آید، از چه رنجِ تاریخی‌ای عبور کرده تا به این تعبیر رسیده، چون به هرحال در جغرافیایی که دین قرن‌ها در دستِ فقیه، قاضی، واعظ، منبری، محتسب، و بعدتر در هیأتِ حکومتِ مطلقه‌ی دینی، لایه‌لایه زیرِ رسوباتِ ترس، دگماتیسم، ریا، اطاعت و تجارت و اقتصادِ مذهب دفن شده، هر کوششی برای بازگرداندنِ شأنِ انسانیِ آن، طبعاً به چشمِ بسیاری شبیه زدودنِ غبار از چهره‌ای فراموش‌شده می‌آمد، چهره‌ای که آن‌قدر بر آن خاک نشسته بود که دیگر نه محاسن‌اش پیدا بود و نه حتی معلوم بود هنوز چیزی از آن زیرِ این همه رسوب باقی مانده است. با این‌همه هرچه بیشتر در مجاهدین تعمق میکنم، هرچه بیشتر تلاش می‌کنم که نسبتِ آنان را نه فقط با سیاست، که با معنا، با تقدس، با رنج، با بدن، با مرگ، با زن، با تاریخ و با مسئولیتِ انسان بفهمم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که آن‌چه مجاهدین کردند، غبارروبی از رخ دین نبوده، دین را تمیز نکردند، که برعکس دین را خاکی کردند، زمینی کردند. از آسمان کشیدند پایین، به وسطِ خاک، به درونِ گل، به متنِ زندان، به آستانه‌ی جوخه، به سلول، به شکنجه، به تبعید، به سازمان، به انتخاب، به شکست، به مقاومت و به مسئولیت. بنابراین آن‌چه رخ داد نه صرفاً پاک‌کردن یا غبارروبی از رخ دین، که جابه‌جا کردنِ اقلیمِ دین است

.

این تفاوت، تفاوتی صرفاً زبانی نیست، که تفاوتِ میانِ دو تعبیر و تفاوتِ میانِ دو جهان هم هست. وقتی می‌گوییم که غبار از رخِ دین زدوده شد، هنوز در جایی از ذهن، دینی اصیل، ثابت، پیشینی، آسمانی و دست‌نخورده مفروض گرفته شده است، دینی که حقیقتش از پیش آن‌جا بوده، اما زیرِ گرد و غبارِ قرائت‌های منحرف، زیرِ لایه‌های انحطاط، زیرِ تحریفِ تاریخ، از نظر پنهان شده است. در این خوانش، نجاتِ دین یعنی بازگرداندنِ آن به خویش. یعنی کنار زدنِ آلودگی‌ها تا جوهرِ نخستین دوباره بدرخشد. اما آن‌چه من در تجربه‌ی مجاهدین می‌بینم، از این هم رادیکال‌تر است و هم خطرناک‌تر. در این نگاه دیگر مسئله فقط بازگرداندنِ دین به حقیقتِ گمشده‌اش نیست، که موضوع این است که خودِ حقیقتِ دین دیگر نمی‌تواند بیرون از خاک و خون و تاریخِ انسان تعریف شود. دین دیگر چیزی نیست که در ارتفاعی دوردست، در امن‌ترین نقطه‌ی متافیزیک، دست‌نخورده بماند و ما فقط با دستمالِ تفسیر، چهره‌اش را پاک کنیم. در این منطق دین از بلندای دوردست آسمان به زیر کشیده می‌شود، به وسطِ جهان، وسطِ تناقض، وسطِ ضرورت، وسطِ ستم، تا ببینند اصلاً چیزی از آن باقی می‌ماند یا نه، تا ببینند آیا حقیقتی دارد که بتواند در متنِ زندگیِ واقعی منِ انسان دوام بیاورد، یا آن‌که فقط در خلأیی آسمانی زیبا بود و در تماس با خاک فرو می‌ریزد.

دین وقتی که آسمانی می‌ماند، غالباً بی‌هزینه است، نه برای مؤمن، که برای خودِ دین. چون دینی که در آسمان اقامت دارد، همیشه می‌تواند از پاسخ‌گویی فرار کند. می‌تواند وعده را به پس از مرگ حواله دهد. می‌تواند عدالت را به قیامت موکول کند. می‌تواند رنج را با صبر تسکین دهد، شکست را با ثواب جبران کند و بی‌قدرتی را با امیدی نامحدود به جهانی دیگر آرام کند. دینِ آسمانی دقیقاً از آن‌رو بر زمین پا نمی‌گذارد، چون می‌تواند پاک بماند. می‌تواند از گل و لایِ تاریخ دور بماند. می‌تواند در همان حال که انسان زیرِ شلاق و فقر و حذف و تبعیض خرد می‌شود، همچنان از طهارتِ خودش حرف بزند. اما دین، وقتی که زمینی می‌شود، دیگر این امتیاز را از دست می‌دهد. دیگر نمی‌تواند فقط وعده بدهد، که باید جواب بدهد، باید موضع بگیرد، باید روشن کند در برابرِ زندان چه می‌کند، در برابرِ شکنجه چه می‌کند، در برابرِ استبداد چه می‌کند، در برابرِ زن چه می‌کند، در برابرِ نابرابری چه می‌کند، در برابرِ قدرت چه می‌کند، در برابر استثمار چه می‌کند، در برابرِ مرگ چه می‌کند. دین وقتی واردِ زمین می‌شود، از مقامِ تسلای دوردست به مقامِ مسئولیتِ نزدیک سقوط می‌کند، این سقوط، اگرچه برای بسیاری نوعی فروکاست به‌نظر می‌رسد، در واقع تنها امکانی است که دین را از تبدیل‌شدن به یک دستگاهِ تزئینیِ و ژست متافیزیکی نجات دهد.

مجاهدین به‌گمانِ من، دقیقاً در همین نقطه دست به آن جابه‌جاییِ بزرگ می‌زنند. آنها دین را نه انکار و نه همچون ملاها به ابزارِ تثبیتِ نظمِ مسلط تقلیل دادند و نه همچون بسیاری از روشنفکرانِ مدرنِ حوزه‌ی دین، آن را فقط تا آستانه‌ی وجدانِ خصوصی عقب راندند، که کاری خطرناک‌تر کردند، دین را به میدانِ تاریخ احضار کردند و از آن خواستند که در برابرِ واقعیت شهادت بدهد، از آن خواستند که دیگر صرفاً درباره‌ی نجاتِ روح حرف نزند، که در بابِ نجاتِ انسانِ له‌شده در دستگاهِ سرکوب موضع بگیرد. از آن خواستند که درباره‌ی مناسباتِ قدرت، درباره‌ی استثمار، درباره‌ی حاکمیت، درباره‌ی آزادی، درباره‌ی عدالت، درباره‌ی زن، درباره‌ی انتخاب و درباره‌ی ایستادن صحبت کند.

مسعود در تبیین جهان از دین نمی‌خواهد که انسان را به آسمان وصل کند ، که می‌خواهد آسمان را وادار کند درباره‌ی زمین حرف بزند. این گزاره یکی از ستون‌های پنهانِ کل دستگاه فکری او در کتاب تبیین جهان بود، بدین معنی که دین دیگر در مقامِ حقیقتی معلق، منزّه و صرفاً قدسی ظاهر نمی‌شود، که از همان ابتدا می‌خواهد که جهان را توضیح دهد، ماده را توضیح دهد، حرکت را توضیح دهد، تکامل را توضیح دهد، انسان را توضیح دهد، انتخاب و مسئولیت را توضیح دهد، این یعنی دین پیش از آن‌که در آسمان اقامت کند، مجبور شده به زمین پاسخ دهد. همین نکته بسیار تعیین‌کننده است، چون تبیین جهان اصلاً از جنسِ متون کلاسیکِ دینی که فقط از وحی، معاد، تکلیف یا اخلاق در معنای سنتی صحبت بکند نیست، آن متن از همان لحظه‌ی ورود، می‌خواهد برای هستی، برای طبیعت، برای تاریخ، برای انسان، سوژه و برای ضرورتِ مبارزه بر روی زمین چارچوب بدهد.

آن‌چه در این میان مهم است، این نیست که آیا این پروژه از نظر الهیاتی تا کجا موفق بود، یا از منظرِ فلسفه‌ی دین تا کجا منسجم، آن‌چه مهم است، خودِ جهتِ این پرتاب است، پرتابِ دین از تعلیق به وضعیت، پرتابِ ایمان از اعتقادِ منفعل به کنشِ پرخطر، پرتابِ خدا از مقامِ ناظرِ دوردست به نسبتِ تنگاتنگ با انتخابِ انسان. در این خوانش خدا دیگر آن موجودِ مطلقاً بیرون از تاریخ نیست که از بالا نگاه کند و در لحظه‌ی آخر داوری کند، خدا و دین مجاهدین فقط آن‌جا معنا دارد که بتواند در نسبت با مسئولیتِ انسان فهمیده شود، با آزادیِ انسان، با قیامِ انسان، با امتناعِ انسان از تسلیم و با هزینه‌ای که برای این امتناع می‌پردازد. مسئله آن نیست که انسان چگونه به خدا برسد، که موضوع این است که آیا آن‌چه نامِ خدا بر آن نهاده شده، می‌تواند در لحظه‌ای که انسان باید میانِ ایستادن و وادادن یکی را انتخاب کند. شاید فهمِ این جابه‌جایی برای بسیاری دشوار بوده و همچنان دشوار باشد، زیرا ما قرن‌ها به دینی خو کرده‌ایم که هرچه آسمانی‌تر باشد، معتبرتر به‌نظر می‌رسد، هرچه از زمین فاصله بگیرد، مقدس‌تر تلقی می‌شود، هرچه کمتر درگیرِ تناقضاتِ جهان شود، پاک‌تر جلوه می‌کند.

ما با تصورِ دینی بزرگ شده‌ایم که اگر دست به خاک بزند، اگر زمینی شود، گویی آلوده می‌شود، اگر واردِ سیاست شود، سقوط می‌کند، اگر با رنجِ واقعیِ انسان درگیر شود، گویی از مقام فاصله می‌گیرد. حال آن‌که شاید درست برعکس، آن دینی که حاضر نیست دستش را در خون و خاکِ تاریخِ انسان فرو ببرد، از پیش مرده است، ولی جنازه‌اش معطر است.

دینی که هیچ ریسکی نمی‌کند، هیچ هزینه‌ای نمی‌پردازد، هیچ زخمی برنمی‌دارد، هیچ درگیری‌ای با جهان ندارد، در بهترین حالت آیینی برای آرام‌کردنِ وجدان است و در بدترین حالت، همدستِ خاموشِ همان نظمی است که انسان را به زانو درآورده. اینجا است که تفاوتِ مجاهدین با قرائتِ فقهی از دین، فقط تفاوتی سیاسی یا سازمانی و ایدئولوژیک نیست، که تفاوتی وجودی است. فقه در صورتِ تاریخیِ مسلطِ خود، دین را به قانونِ اطاعت تبدیل می‌کند و انسان، پیش از آن‌که فاعلِ تاریخ و انتخاب باشد، موضوعِ تکلیف است. پیش از آن‌که در موقعیتِ آزادی قرار گیرد، در موقعیتِ انقیاد قرار گرفته است. پیش از آن‌که سوژه‌ای باشد که باید در وضعیت تصمیم بگیرد، مکلّفی است که باید از پیش‌ تبعیت کند. دینِ فقهی حتی وقتی از عدالت حرف می‌زند، از موضعِ بالا می‌گوید، از موضعِ واضعِ قاعده، نه از موضعِ انسانی که در شکافِ بودن و نبودن، در مرزِ رنج و طغیان، باید خود را خلق کند. اما در تجربه‌ای که من در مجاهدین می‌بینم، دست‌کم در سطحِ افق و میل و جهت، دین دیگر زبانِ تکلیفِ از بالا نیست، که زبانِ انتخاب در وضعیت است. همین‌جا است که اگزیستانس وارد می‌شود، بدین‌معنی که انسان دیگر فقط فرمان‌بَرِ شریعت نیست، که موجودی است که باید در شرایطِ واقعیِ خطر، تصمیم بگیرد و آن‌چه ایمان نامیده می‌شود، نه تکرار، که صورت‌بندیِ همین تصمیم در برابرِ نیستی و در برابرِ سلطه است.

از این زاویه تعبیرِ خاکی‌کردنِ دین را دقیق‌تر می‌دانم. خاکی‌کردن، به معنای فروکاستن یا تحقیرکردن نیست. خاکی‌کردن یعنی بازگرداندنِ معنا به میدانِ فناپذیری، یعنی پذیرفتنِ این‌که هر حقیقتی اگر بخواهد به‌کارِ انسان بیاید، باید از میانِ بدن، از میانِ رنج، از میانِ اجتماع، از میانِ مسئولیت و مقاومت و شکست عبور کند. حقیقتی که این مسیر را طی نکند، هرچه باشد، برای زیستنِ انسانِ تاریخی کافی نیست. خاکی‌کردن یعنی قبولِ این‌که انسان نه فرشته است و نه روح، انسان موجودی است درگیرِ گرسنگی، ترس، میل، سرکوب، امید، شکست، تشکیلات، رابطه، حافظه و مرگ. دینی که برای چنین انسانی حرفی نداشته باشد، اصلاً هرقدر هم در آسمان معتبر باشد، بر زمین بی‌مصرف است.

از این‌جا باز به گزاره‌ی غبار زدایی از رخ دین بازمی‌گردم، اما نه برای ردِ آن، که برای عبور از آن. شاید مجاهدین غبار از رخِ دین زدودند، اما این فقط شروع ماجراست، نه تمامِ آن. غبارزدایی، در افقِ نجاتِ چهره‌ی دین است، در افقِ بازگرداندنِ اصالت به صورتی که از پیش وجود داشته، برای پاک کردن صورتِ آسمانی آن. حال آن‌که آن‌چه من در مجاهدین می‌بینم، فراتر از نجاتِ دین است، مجاهدین دین را از چهره بیرون کشیدند ، از دیوار پایین آوردند و گذاشتند در معرضِ باد و گِل و گلوله و تاریخ، گذاشتند زخمی شود، فرسوده شود، آزموده شود و اگر قرار است چیزی از آن باقی بماند، نه به‌خاطرِ مصونیتش، که به‌خاطرِ توانش برای دوام آوردن در جهانِ واقعی. این دیگر دینِ آینه و چهره نیست، که دینِ راه‌رفتن بر خاکِ سفت است.

به‌جای آن استعاره‌ی زیبا، از تعبیرِ خشن‌ترِ خودم دفاع می‌کنم. چون زمانه‌ی ما، زمانه‌ی استعاره‌های لطیف نیست. ما در دورانی زیست می‌کنیم که آسمان، بیش از آن‌که پناه باشد، اغلب بهانه است، بهانه‌ای برای تعویقِ عدالت، برای پوشاندنِ رنج، برای زیباسازیِ اطاعت، برای تطهیرِ قدرت. در چنین زمانه‌ای، هر دینی که بخواهد هنوز حقی برای ماندن داشته باشد، باید از آسمان پایین بیاید، باید خاک بخورد، باید از پاکیِ بی‌مصرفِ خود بگذرد، باید خطر کند، باید واردِ تاریخ شود، باید از انسان نه تسلیم، که تصمیم بخواهد.

آن‌چه مجاهدین با دین کردند، از نظرِ من، دقیقاً همین است، مجاهدین دین را به زمین کشیدند تا از آن، نه پناهگاهی برای فرار، که زبانی برای ایستادن بسازند، نه نردبانی برای فرارفتن از رنج، که امکانی برای ماندن در رنج، بی‌آن‌که به ذلت تن بدهند، نه تسلیِ ستم‌دیده‌گان، که صورت‌بندیِ اراده‌ی کسانی که می‌خواهند در برابرِ جبرِ تاریخ سر خم نکنند. مجاهدین دین را خاکی کردند و به محکِ بی‌رحمِ زمین سپردند، تا با انسان هم‌سرنوشت‌ شود.

عادل عبیات | Adel Abiyat

نویسنده، جستارنویس و پژوهشگر. اینجا بستر نوشتارهای من درباره‌ی زبان، سیاست، قدرت و ایران است. Autor, Essayist und Forscher. Dies ist die Plattform meiner Texte über Sprache, Politik, Macht und Iran.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا