دفاع از زمین

در هر گفتوگویی دربارهی زبان، پیشاپیش باید پذیرفت که پرسش از منشأ زبان، در حقیقت پرسش از منشأ انسان هم هست، چهکه هر پاسخی که داده شود، انسان را یا بر زمین مینشاند یا در ذهن، یا در تاریخ ریشه میدهد یا در معماریهای پنهان و ازپیشمُسَلّحِ ذهنی. درست در همین منطق است که دو جهان از هم جدا میشوند، جهانی که زبان را محصول تکامل، تماس، ترس، نیاز، همکاری، بقاء و اجتماع میبیند و جهانی که زبان را سازهای درونی، ذاتی، آماده، کیت و ماژولار میپندارد، گویی در اعماق مغز، دستگاهی پیشاپیش مسلّح به دستور زبان نصب شده است و جهان فقط کلید روشنکردنش است. اما خانهی زبان در ذهن نیست، که در جهان است، در تاریخ است، در پروسهای که انسان خودش را در آن ساخت. در همان شکاف لرزانی که میان دو بدن، دو خطر، دو نگاه، نخستین معنا از تاریکی بیرون کشیده شد، جایی که انسان هنوز نه سوژه بود و نه فاعل، که موجودی در آستانهی نابودی، موجودی که برای ادامهی بودن، باید جهان را قابلگفتن میکرد تا خودش را نجات دهد.
چامسکی زبان را از تاریخ میکَنَد و در ذهن پناه میدهد. در جهان او، کودک پیش از آنکه جهان را لمس کند، پیش از آنکه تجربه انباشته شود، پیش از مواجهه با خطر، پیش از آنکه بترسد یا احساس نیاز کند،حامل ساختاری زبانیست، ساختاری که کمترین مقدار از دادههای بیرونی کافیست تا شکوفایش کند. زبانی که بهجای ساختهشدن، از پیش آماده است. اما این نگاه انسان را از جهان جدا میکند، تبدیلش میکند به موجودی از پیشپرداخته، به ذهنی ازپیشمُسَلّح، به حامل قوانینی که جهان فقط پرده از آنها برمیدارد، نه سازندهی آنهاست.
اما در نگاهی که از پشت عینک تکامل میآید، زبان نه هدیهی ذهن که نتیجهی فشار جهان است، محصول ترس و نیاز، از لحظهای که انسان از ارتفاعی امن فرو افتاد، از لحظهای که فهمید تنهایی دیگر کافی نیست، از لحظهای که بقاء به دیگری وابسته شد.
زبان در ابتدا ساختار نبود، که هشدار بود. دستور نبود، که فریاد بود. معنا نبود، که نجات بود. زبان، نتیجهی تماس است نه نتیجهٔ استعداد، نتیجهی تاریخ است نه نتیجهٔ ماژول. زبان، تلاشی بود برای روشنکردن جهان، نه بازکردن نرمافزاری خاموش در ذهن ( ماژول).
ساختهشدنِ زبان، نه به کودک یا بزرگسال وابسته است، نه به شنوا یا ناشنوا، موضوع حتا سن و گوش و حنجره هم نیست، واقعیت این است که زبان در هیچ ذهنِ منزوی، در هیچ ساختارِ انتزاعیِ بسته و در هیچ ماژولِ بیجهانی شکل نمیگیرد. زبان بدون تماس با بیرون، بدون فشارِ جهان، بدون نیازِ اجتماعیشده، بدون نشانهی قابلدسترس و بدون حضورِ دیگری، اساساً بلاموضوع است. حتی اگر مغز را مجهز به پیچیدهترین آمادگیهای زیستی بدانیم، این آمادگیها در خلأ روشن نمیشوند، هیچ ابزاری، هرچقدر پیشرفته، تا زمانی که با مادهی جهان، با بدنِ دیگری، با خطر، با عاطفه، با تکرار و با ضرورتِ فهمیدهشدن برخورد نکند، به زبان تبدیل نمیشود. این جهان است که ذهن را وادار به سخنگفتن میکند، زبان، ترشحِ مغز نیست، ترشحِ رابطه است، نه فورانِ درون، که رسوبِ تماس است، تلاشی است برای زندهماندن در تلاقی با دیگری، برای بیرونکشیدن معنا از فشار جهان، برای آنکه بدنِ تنها، در برابر تاریکی، نامی، نشانهای، فریادی، اشارهای و سرانجام جهانی مشترک بسازد.
زبان محصول تکامل است، تکامل تاریخ تماس بدن با جهان ، تاریخی که در آن خطر، ترس و نیاز همکاری را ضروری کردند، همکاری، تماس را ضروری کرد و تماس معنا را آفرید. زبان محصول اجتماع است، زیرا انسان بدون دیگری هیچ صدایی را به معنا تبدیل نمیکند. زبان محصول رنج است، زیرا نخستین کارکردش نجات بود. زبان محصول فاصله است، زیرا فهم فقط در فاصلهی میان دو سوژه شکل میگیرد. هیچچیز در این زنجیره ذهنی نیست، همهچیز زمینی است.
در نگاه ماژولار، زبان از پیش وجود دارد. در نگاه تکاملی، زبان از جهان ساخته میشود. در نگاه ذهنمحور، انسان پیش از جهان مجهز است. در نگاه تکاملی، انسان فقط با ورود به جهان مجهز میشود. در نگاه چامسکی، زبان ذهن را فعال میکند.
در نگاه تکاملی، جهان ذهن را فعال میکند. این دو نگاه فقط دو نظریه نیستند، که دو هستیشناسیاند، یکی انسان را همچون ذهنی ازپیشمُسَلّح میفهمد، دیگری انسان را موجودی در حال ساختهشدن، در حال آمدن، در حال شکلگیری در جهان میبیند. اما زبان تجربه است، نه دستور. زبان تاریخ است، نه ژنتیک. تماس است، نه استعداد. بقاء است، نه قابلیتی پنهان.
زبان اگر از جهان جدا شود، به انتزاع تبعید میشود، به متافیزیک، به شبکههایی از نشانهها که هیچ پیوندی با بدن ندارند. اما اگر زبان در جهان و زمینی بماند، در رنج، در تماس، در خطر، دوباره همان چیزی میشود که باید باشد، معمار انسان.
اختلاف این نوع نگاه به زبان با چامسکی اختلافی تکنیکی نیست، که اختلافی وجودی است. چامسکی جهان را تابع ذهن میکند، اما ذهن را در جهان و زمینی باید کرد. چامسکی زبان را درون میبیند، اما زبان را باید بیرونی کرد، در زمین، در تاریخ، در نیاز، در فشار جهان.
زبان، تنها زمانی زبان است که از زمین برخاسته باشد، نه از دل ساختارهای پنهان ذهن. این جستار، دفاع از زمین بود، دفاع از جهانی که زبان از آن برخاست و انسان را با تاریخ و تمدنش ساخت.




