جستارها

از نفت تا اراده

قدرت همیشه با مالکیت شروع می‌کند، با پرسش از آن‌که چه‌کسی صاحبِ زمین است، صاحبِ زبان یا صاحبِ انسان. اما در بزنگاهی از تاریخِ یک قدرت، کسی پیدا می‌شود و این پرسش را وارونه می‌کند، به این‌که چه‌کسی باید از مالکیتِ قدرت خلع شود، تا قدرت از داشتن به بودن گذر کند.

ملی شدن نفت، فقط رویدادی صنعتی یا اقتصادی نبود، که تلاشی بود از انسانِ ایرانی برای بازگرداندنِ خود به جهان. تلاشی که در آن خاک بهانه بود و جست‌وجو، هستی‌شناسانه. مصدق در پیِ آزادسازی زمین بود، اما انسانِ آن روز هنوز از خود بیگانه بود، زیرا نمی‌دانست که قدرت همان خاک درون است، همان زمینی که هنوز شخم نخورده، همان اعماقی که نفتش نه در چاه، که در وجدان می‌جوشد.

در حافظه‌ی ما ایرانیان دو لحظه بیش از هر زمانِ دیگر این وارونگیِ پرسش را تجربه کرده‌اند، لحظه‌ی مصدق و لحظه‌ی رجوی. یکی در خاک، دیگری در خون، یکی در تاریخ، دیگری در سرنوشت، یکی در سنگ، دیگری در سوختن.

ملی شدنِ نفت زمین را از قدرتِ خارجی بیرون کشید و به ملت سپرد، اما ملی شدنِ قدرت رؤیایی‌ست که انسان را از استبداد بیرون می‌کشد تا به خود بازگردد. اولی تاریخ را تصحیح کرد، دومی هستی را. مصدق ماده را آزاد کرد، رجوی معنا را.

نفت تنها یک منبعِ انرژی نبود، که استعاره‌ای بود از آن‌چه در اعماقِ خاک در انتظارِ کشف می‌سوخت. مصدق آتشِ این کشف را از زمین بیرون کشید تا ملت، خود را در آینه‌ی ثروت ببیند. اما رجوی برخلافِ وارثانِ آتشِ نفت، به سراغِ خودِ آتش رفت، به لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد منبعِ خامِ تاریخ نه در خاک، که در خودش می‌سوزد، تا این آتش هم به آگاهی نرسد، هیچ ملتی گرم نخواهد شد.

در منطقِ رجوی، ملی کردنِ نفت تصحیحِ تاریخ بود، اما ملی کردنِ قدرت بازنویسیِ آن است. لحظه‌ای که قدرت ملی شود، انسان از تملکِ خود رها می‌شود و از آن پس قدرت دیگر نه فرمان است و نه امتیاز، که گردشِ اراده است در بدنِ جمعیِ ملت.

در این منطق، سرنوشت از سطحِ خاک پایین می‌رود تا به ژرفنای سیاست برسد، به جایی که قدرت نه در نفت، که در نَفَس جریان دارد. در این‌جا و در این منطق، قدرت ابزارِ بودن نیست، که امکانِ آن است، نه مالکیت، که تقسیمِ آگاهی. همان‌گونه که نفت در رگ‌های ماشین جاری شد تا جامعه حرکت کند، قدرت نیز باید در رگ‌های اراده جاری شود تا ملت زنده بماند.

رجوی قدرت را از سیاست به اخلاق بازگرداند، از فرمان‌دادن به درک‌کردن، از مرکز به نسبت. مصدق در برابر امپراتوریِ نفت ایستاد، رجوی در برابر امپراتوریِ اطاعت. اولی ثروت را آزاد کرد، دومی سوژه را.

از این‌رو تاریخ ایران دو بار ملی می‌شود، یک‌بار با مصدق، که خاک را به ملت بازگرداند و بار دیگر با رجوی، که انسان را. در ملی شدن نفت، ملت صاحب زمین شد در ملی شدن قدرت، ملت صاحب خود.

قدرت آخرین منبعِ خامِ جهان است، نه در زمین، که در انسان. آن‌که آن را ملی کند، دیگر سیاست‌مدار نیست، که معمارِ آینده است و درست در همین معماری‌ست که سرنوشتِ جمعی دگرگون می‌شود، وقتی ملت نه برای حکومت، که برای فهمِ خود می‌جنگد.

از نفت تا اراده، مسیرِ آگاهی است از عمقِ زمین تا عمقِ جان از ماده تا معنا، از امتلاک تا اشتراک، از تاریخ تا وجدان. در جهانی که همه‌چیز خصوصی شده، تنها چیزی که باید ملی شود، اراده است. ملتی که اراده‌اش را از دست دهد، خاکش را هم دیر یا زود از دست می‌دهد.

عادل عبیات | Adel Abiyat

نویسنده، جستارنویس و پژوهشگر. اینجا بستر نوشتارهای من درباره‌ی زبان، سیاست، قدرت و ایران است. Autor, Essayist und Forscher. Dies ist die Plattform meiner Texte über Sprache, Politik, Macht und Iran.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا